زين العابدين شيروانى
84
بستان السياحه ( فارسي )
غرايب احوال آن جناب را من البداية الى النّهاية بسلك نظم كشيده و جناب ارشادمآب در كتاب جنّات الوصال چكونكى شهادتش را ذكر كردانيده و كفته است سبب قتل و غارت كرمان قتل مشتاقعلى شاه بوده راقم مجملى از ان مذكور مىنمايد نظم ز اولياء حق يكى فرزانهء * از مى اسرار حق مستانهء در شريعت مصطفايش پيشوا * در طريقت مرتضايش رهنما پيروى شرع احمد مذهبش * چشمهء الفقر فخرى مشربش كشته عارى از لباس اغنيا * كرده در بر كسوت فقر و فنا سينهاش كنجينهء اسرار فيض * ديدهاش آيينهء ديدار فيض به سكه مشتاق رخ عشاق بود * نزد عشّاقش لقب مشتاق بود بوده اندر راه فقر خويشتن * بر طريق نعمة اللّه كام زن چون بههرحالى مرا آن بار بود * از دل و جان محرم اسرار بود روز و شب بوديم خوش با يكدكر * كه جليس خانه كاهى در سفر در معارج كرده با هم سيرها * در مدارج كرده با هم طيرها هر دو كشته از مى جام الست * ظاهر و باطن به يك پيمانه مست كرچه مىبودم منش اندر سبيل * بر طريق سالكان حق دليل ليك مىبوديم با هم همقدم * در مسالك راهپيما بيشوكم مقتداى مرشد آن راه ما * بد چو سيّد نعمت اللّه شاه ما وان كرامى پادشاه شهنشان * بود در ماهان كرمانش مكان جذبهء شوقش ز شهر اصفهان * برد سوى خويش ما را كشكشان چون طواف مرقدش دريافتيم * فيضها زان بىحد و مر يافتيم خواستيم آن جايكه منزل كنيم * عزلتى در بقعهاش حاصل كنيم تا مكر مانيم اندر آستان * از شروشور خلايق در امان چون نداده در سكون و در قرار * دور دوران هيچكس را اختيار يعنى از سُلّاك و اصحاب طريق * بعضى از ياران و اصحاب شفيق جمع كرديدند در آن سرزمين * مدّتى كشتند با هم همنشين رشتهء صحبت چو محكم بسته شد * تار الفت در ميان پيوسته شد از ارادت حلقهء بر در زدند * بر ميان دامان خدمت بر زدند شرط و عهدى نزد ما بكذاشتند * فكر و ذكرى در عوض برداشتند هريك اسمى يافته ز اسماء حق * زان نموده پرده معراج شق بادهها خوردند در بزم جنان * سيرها كردند در معراج جان مستى آمد كوش و هوش از دست شد * هركه هشيار آمد آنجا مست شد از پى مستى بماهان آمدند * همچو مستان بادهخواهان آمدند بُود ماهان او ز كرمان قريهء * مىشد آنجا هردم افزون فرقهء رخت بربستيم از آن جايكاه * روى آورديم با ياران به راه نرمنرمك سوى كرمان آمديم * مىپرست و بادهخواهان آمديم چونكه در آن شهرمان ماواى شد * شهريان را شورشى بر پاى شد آتش رشك و حسد شد شعلهور * حاسدان را كردد امان پرشرر واعظى بودش در آن كشور مقام * اهل ظاهر را در آن كشور امام جوش زد در سينهاش ديك حسد * بر ضميرش راه دانش كرد سدّ بانك زد هر سوى بر ياران خويش * كى كروه مؤمنان خوبكيش اهل باطن رخنه در دين كردهاند * در بدع تجديد آئين كردهاند چون ضرورت هست در دين اجتهاد * قلع ايشان بايد از تيغ جهاد چُون بلا نوبت زن مشتاق شد * در ولايت از حريفان طاق شد واعظ بيدين غدّار شقى * كان به ظاهر داشت خود را متقى سوى مسجد رفت با اصحاب خويش * جمع كرد از هر طرف احباب خويش كفت اينك هست وقت اجتهاد * تيغ مىبايد كشيدن در جهاد قتل اين درويش و يارانش كنيد * تيغ بر كف سنك بارانش كنيد چُون به ناحق كشت آن مشتاق را * نغمهساز پردهء عشّاق را بود جعفر نام آنجا صادقى * بر جمال دوست محو و عاشقى چُون به خون غلطان تن مشتاق ديد * رفت از خويش و به دامانش كشيد خون او را هم به ناحق ريختند * چون دو خون با يكدكر آميختند جمله غافل زانكه خون بىكناه * مىكند كشتّى بس جانها تباه واعظ بيدين چو شد دنياپرست * عاقبت از سكر دنيا كشت مست ريخت خون بىكناهان را به خاك * ساخت جان خويش با جمعى هلاك كارش از دنياى دُون حاصل نشد * حاصل از دنياش كام دل نشد بحر قهّارى حقّ آمد به جوش * موج زد بر جمله طوفان خروش سيل طوفان روى در كرمان نمود * خانه كرمانيان ويران نمود